🔹با “عباس” صفوف دشمن را می شکافتیم، علم را کنار شریعه بر زمین می زدیم، مَشک را پر میکردیم، آب را نمی نوشیدیم و باز می گشتیم، اشکهایمان را به مدد بازوان “عباس” می فرستادیم بلکه آب به خیمه برسد اما افسوس… فقط اشکها به خیمه می رسید.
🔹 همه ی اینها بود تا روزی که شنیدم ماجرای رسیدن کاروان به مدینه را…، بشیر را یافتی و پرسیدی:
-از “حسین” چه خبر؟
– خداوند تو را صبر دهد فرزندت “عباس” کشته شد.
-از “حسین” چه خبر؟
-خداوند تورا صبر دهد فرزندانت عبدالله و جعفر و عثمان کشته شدند.
– از “حسین” چه خبر…؟
و وقتی خبر شهادت “حسین” را شنیدی فریاد بر آوردی: فرزندان من و آنچه در زیر آسمان است ، فداى “حسین” باد! اى بشیر، رگ قلبم را پاره کردى…
🔹آن روز فهمیدم..، تو بودی که “حسین” را مولا می خواندی، تو هر لحظه در خدمت “حسین” بودی، امان نامه را تو دریدی، مشک را تو پر آب ساختی، تیر بر چشم تو نشست، عمود بر سر تو فرود آمد، و تو بودی که تا دم مرگ حامی دین بودی، این روح بلند تو بود که شیری چون “عباس” را پرورد.
🏴 سالروز وفات حضرت “ام البنین” تسلیت و تعزیت