بهار که تاکنون ۴۸ بهار از زندگی اش را پشت سر گذاشته، از همکاران فعال ، خوش ذوق، خوش اخلاق و خوش بیان ایرنا است. او در مقدمه کتابش، «در همین چند قدمی» که آن را بطور مشترک با همسرش، «راضیه کباری» به نگارش درآورده، در باره خود چنین نوشته است:« قصه از اینجا شروع می شود که مجبور می شوی با وجود ناتوانی و دچارشدن به یک زندگی غیرمعمولی، پیه یک زندگی معمولی را به تن خود بمالی. کتابی که در دست دارید یک مصیبت نامه فردی و یا حتی مشترک نیست بلکه تنها تجربه ای دیگرگونه از همین زندگی است که در  همه ما جریان دارد. روایتی کوتاه و چشمگیر که با صراحت و واقع بینی از درد کسانی می گوید که در همین چند قدمی و در میان ما زندگی می کنند….»

ناشر کتاب «در همین چند قدمی»؛ جایی که رضا بهار را برای خوانندگانش معرفی می کند، در باره او چنین می نویسد:«…گرچه در ابتدا انتظار نمی رفت که به سبب بیماری مادرزادی و آسیب مغزی به جای مانده از آن بتواند به عنوان یک فرد عادی تحصیل کند اما او موفق شد با وجود مخالفت پزشکان، تحصیلاتش را تا مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی ادامه دهد….» و در باره خانم کباری هم می گوید:« او در دهه سوم زندگی به علتی نامعلوم اندک اندک بینایی اش را از دست داد و همراه آن شغل و جایگاه اجتماعی اش را به عنوان پرستار. نابیناشدن اما او را از پا نینداخت و به زودی با زندگی تازه اش کنار آمد. او در سال ۱۳۸۱ با هدف افزایش آگاهی عمومی نسبت به معلولان، حرفه خبرنگاری را برگزید….»

«در همین چند قدمی» که توسط انتشارات بهمنش به چاپ رسیده، ظرف کمتر از یکسال به چاپ دوم رسیده و اکنون با ۲۲۰۰ نسخه و با قیمت ۱۷ هزار تومان روانه بازار کتاب شده است.  زوج نویسنده، این کتاب را که به ۶۳ عنوان و ۱۶۰ صفحه تقسیم شده است، به فرزند مشترکشان ،«فرزاد» تقدیم کرده اند؛ کسی که به نوشته آنها؛ «کودکی اش در این ترس و اضطراب گذشت که دوستان و همکلاسی هایش ، معلولیت پدر و مادرش را به رخش بکشند.»

سایت روابط عمومی سازمان خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) افتخار دارد که معرفی همکاران نویسنده کتاب را با معرفی رضا بهار و آخرین کتابش آغاز می کند؛ همکار باصفا، باسواد و ارزشمندی که دو کتاب «وقتی کلمه ها از ذهن جیم می شوند» و «گردش در دنیای فلسفه» را هم پیش از این ترجمه و منتشر کرده است.

بسیار خرسندیم به اطلاع مخاطبان گرامی سایت برسانیم تاکنون کتابهای چندتن از همکاران دریافت شده است که همراه با مصاحبه های آنان، ظرف روزهای آینده منتشر خواهد شد. امید آنکه این اقدام گامی در راه پرورش استعدادها و ظرفیتهای آنان و نیز، معرفی هر چه بیشتر آنها به همکاران و جامعه باشد.

*آقای بهار، بسیار خرسندیم که فصل معرفی کتابهای همکاران در سایت روابط عمومی سازمان با جنابعالی آغاز می شود. برای آنکه همکاران عزیز بیشتر با شما آشنا شوند، لطفا خودتان را معرفی کنید.

بهار: من رضا بهار هستم. اهل سمنانم.در سال ۱۳۴۹ متولد شده ام. دوران ابتدایی و دبیرستان را در شهر خودم، سمنان گذراندم. سال ۱۳۶۹ در دانشگاه آزاد آسلامی واحد تهران مرکزی در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی پذیرفته شدم و به تهران آمدم. خودم فکر می کنم تصمیمم برای انتخاب رشته زبان انگلیسی تصمیم بجایی بود. از همان دوران مدرسه و دبیرستان خوب می نوشتم. زبان انگلیسی هم درسی بود که بیشترین نمره را در آن می آوردم. علاوه بر این عاشق ادبیات بودم و کتابخوان.

در دانشگاه، آموختن زبان و فن ترجمه می توانم بگویم خیلی خوب روح و جانم را سیراب می کرد. ترجمه را به عنوان یک چالش پایان ناپذیر، یک کار غیر تکراری و چیزی که بسیار خلاقیت می طلبد، همیشه دوست داشته ام. به خصوص وقتی می دیدم علیرغم مشکلات جسمی که از بدو تولد با من بود، در حال آموختن فنی هستم که امیدوار بودم با آن بتوانم امرار معاش کنم.

بعد از فراغت از تحصیل وارد بازار کار ترجمه شدم. جاهای مختلف کار کردم. جدی ترینشان دفتر ادبیات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، شبکه سحر صدا سیما و پرس تی وی بود، که البته همکاری با روزنامه ها و نشریات مختلف را هم به عنوان مترجم و نویسنده و خبرنگار آزموده ام. امروز هم در بخش اخبار انگلیسی خبرگزاری جمهوری اسلامی سرگرم کار هستم.

فروردین سال ۱۳۸۳با خانم راضیه کباری ازدواج کردم. خانم کباری یک دیرنابینا بود که در ۲۶ سالگی بیناییش را به دلایل نامعلومی ازدست داده بود. آشنایی با او فصل تازه ای در زندگی من باز کرد. به عنوان کسی که خود جزو معلولان حسی حرکتی طبقه بندی می شود و تمام عمرش را سعی کرده روی پای خودش بایستد و با بیماری ادامه دهد، آشنایی با زنی که در ۲۶ سالگی همه چیزش را از دست داده، باز از پا ننشسته و زندگی تازه ای را با امید آغاز کرده بود، مایه ی دلگرمی بسیار بود. می دیدم ما دو نفر هم در روح و در جسم یکدیگر را کامل می کنیم. همان نیمکره هایی که افلاطون می گوید. چشم های درشت و چپ من انگار قرار بود به جای همسرم هم ببینند!

*آقای بهار چگونه شد که از مترجمی خبر به نویسندگی کتاب رسیدید؟

بهار: البته من کار نوشتن را از زمان دانشگاه و حتی جسته و گریخته پیش از آن آغاز کرده بودم اما نوشتن را در دوران دانشگاه را با جدیت دنبال کردم و کنار مطالعه کتاب و رمان، نویسندگی را هم به صورت یادداشت های روزانه و حتی هفتگی تمرین می کردم. در دوسال اول زندگی مشترک با همسرم دو کتاب یکی در زمینه فلسفه (گردشی در دنیای فلسفه: من فکر می کنم پس هستم) و دیگری در حوزه روانشناسی (وقتی کلمه ها از ذهن جیم می شوند) با هم ترجمه کردیم. من صدا و سیما کاری پاره وقت داشتم و قسمتی از روز را به ترجمه ی کتاب اختصاص داده بودیم. من می گفتم و او با استفاده از رایانه و نرم افزار خاص نابینایان تایپ می کرد. من در این مدت هم به نوشتن برای خودم ادامه می دادم. کم کم می دیدم در حال نوشتن تجربیات خودم در زندگی تازه هستم .مشاهداتم راجع به خودم به عنوان یک معلول حسی حرکتی و همسرم به عنوان یک نابینا تاثیر بسزایی در نوشته هایم بر جای می گذاشت.

بعد از دو سال هم که صاحب پسری شدیم و زندگی ما دو معلول رنگی تازه گرفت؛ با همه ی مشکلات و چالش های ریز و درشتش؛ با همه ی تلخی ها و شیرینی هایش، من هم چنان مشاهدات و خاطرات خودم را از زندگی ما دو آدم “غیر معمولی” که انگار پرت شده بودیم میان یک زندگی کاملا معمولی، با همه مناسباتش و با همه ی راه و رسمش، می نوشتنم. ولی راستش را بخواهید هیچ گاه فکر نمی کردم روزی آن ها را به دست انتشار بسپارم. اما وقتی نوشته های قبل تر را می خواندم، می دیدم ارزش خواندن و حتی منتشر شدن دارند. هرچند به این بسنده نکردم و دست نوشته های اولیه ام رابه آدم های مختلف دادم که بخوانند. کسانی چون مترجمان، خبرنگاران و حتی مستندسازان. رویکردم در نوشتن همیشه مبتنی بر واقعیت و واقعگرایی بوده است و این تاثیر خودش را گذاشت. فکر اولیه انتشار کتابمان این گونه شکل گرفت.

همسرم هم رفته،رفته نوشتن خاطراتش و شیوه مواجهه با نابینایی و زندگی تازه اش را با همه ی فراز و فرود اجتناب ناپذیرش، آغاز کرد. البته من باید برای یک دست کردن متن کتاب و شیوه نگارش به کار رفته در آن نوشته های همسرم را هم باز نویسی می کردم. نوشته ها که آماده شد آنها را به دوست محترمم جناب آقای سید مهدی صادقی نژاد سپردم تا بخواند چون می دانستم سال هاست که به امر آموزش و توانبخشی معلولان و به خصوص کم بینایان، دیرنابینایان و نابینایان اشتغال دارد. وقتی خوشحالی و تعریف و تمجید او را از کتاب دیدم، تصمیمم را گرفتم و کتاب را چاپ کردیم.

*این کتاب به نوعی روایت زندگی خانوادگی شما است. نگارش آن چه تاثیری بر شما و خانواده گذاشته است؟

بهار: به جرات می توانم بگویم کمتر نویسنده ای حاضر می شود با چنین جرات و جسارتی، خصوصی ترین بخش های زندگی خود و خانواده اش را بی هیچ پنهان کاری به تصویر بکشد. ما این کار را کردیم چون اعتقاد داشتیم و داریم برای از میان برداشتن دردها و مشکلات معلولان باید آن ها نشان داد و آشکارا در مورد آن ها حرف زد. شاید این شیوه خوشایند برخی از خوانندگان نباشد. در میان خوانندگان به ویژه برخی نابینایان عزیز که به نسخه صوتی این کتاب که متاسفانه به صورت غیرقانونی تهیه و در فضای مجازی منتشر شده، گوش داده اند ما را متهم به پرده دری و نوشتن از چیزهایی کرده اند که نباید کسی در مورد آنها می نوشت. حال آن که همان طور که گفتم رویکرد ما، خوب یا بد، رویکردی واقعگرایانه است. جدای از این ما از زندگی خودمان نوشته ایم. این ها بدون هیچ اغراقی تصویری واقعی از زندگی ما است. این واقعیت البته گاه بسیار عریان و تلخ به نظر می رسد. اما همه ی امید ما این است که از رهگذر این نگاه واقعی به مسئله معلول و معلولیت بتوان راه عبور این آدم های شکسته بال را، که چون دیگر انسان ها حق حیات دارند و باید زندگی مناسبی داشته باشند، هموارتر کرد.

نکته این جاست که معلولان ۱۰ تا ۱۵ درصد جمعیت جامعه جهانی را تشکیل می دهند و حل مسائل آن ها نهایتا به دست افراد غیر معلول میسر است.

ما فکر می کنیم چنانچه آن ها که به خصوص کارشان توانبخشی است و متولی امور معلولان هستند، تجربه های ما را در این کتاب بخوانند، راحت تر، بهتر و با واقعگرایی بیشتری در صدد رفع مشکلات معلولان برخواهند آمد.

البته بگویم تقبل هزینه سنگین چاپ این کتاب برای ما دو معلول با حقوق بخور و نمیر کارمندی نه معقول و نه امکان پذیر است. ولی نمی دانم شاید مسئولیت اجتماعی به عنوان کسانی که خود درد کشیده اند و درد همنوعان خود را می شناسند، باعث شده سختی بار مالی این قضیه را هم تحمل کنیم و کتاب را به چاپ دوم برسانیم.

*آیا قصد دارید همچنان کار نوشتن کتاب را ادامه دهید؟ 

بهار: بله. من و همسرم همچنان یادداشت های خود را در قالب تجربیات زندگی معلولان می نویسیم و اگر ازلحاظ مالی کم نیاوریم جلد دوم همین مجموعه را منتشر خواهیم کرد. به قول آقای صادقی نژاد ما در این زمینه نوشته هایی واقعی از این دست کم داریم و نیازمند آنیم که همه معلولان بنویسند تا دایره المعارفی از واقعیت های زندگی آن ها به دست آید تا بتوان مشکلات اجتماعی،اقتصادی و فرهنگی مربوط به معلولان را حل کرد. جالب است بدانید که در آخرین صفحه کتابمان که ۱۵۹ صحه دارد، بالای یک صفحه ی سفید نوشته ایم: “…شما هم بنویسید.”

*چه توصیه هایی به همکارانی دارید که مایل هستند نویسنده کتاب شوند؟

بهار: سوای آن که برخی معتقددند، نوشتن ذوق و قریحه می خواهد، من معتقدم نوشتن و نویسندگی اکتسابی هم هست و با تمرین مثل یک مهارت به دست می آید. کسی که می خواهد بنویسد باید مطالعه داشته باشد و تمرین نوشتن کند. من به همکاران خودم هرجا که حرف نویسندگی و نوشتن پیش می آید، توصیه می کنم بخوانند و کار نوشتن یادداشت های روزانه را آغاز کنند. البته خودشان خواهند فهمید نوشته های اولیه بسیار صورتی شخصی و خصوصی دارند. اما وقتی تمرین نوشتن در کنار مطالعه ی دائمی انجام می شود، آدم کم کم پا را از دایره ی خود و پرداختن به مسائل شخصی فراتر می گذارد و به محیطش، آدم های پیرامونش و مشکلات آن ها توجه می کند و دیگر نه صرفا از خود که از دیگران و دردها و شادی هاشان هم می نویسد و این اولین قدم برای ارزش یافتن نوشته هاست.

*آیا فکر می کنید خبرنگاران و مترجمان خبری می توانند نویسندگان خوبی در عرصه کتاب باشند؟

بهار: ما خبرنگاریم. روزی هفت، هشت ساعت با کار خواندن، نوشتن، ترجمه و … سرو کار داریم. چاره ای جز این نداریم که نوشتن را به عنوان کسب و کارمان بپذیریم و سعی کنیم نویسنده های خوبی باشیم. بگذار نوشتن کسب و کارمان باشد! کار یک مترجم یا خبرنگار بدون تسلط بر فن نوشتن، کاری چشمگیر نمی تواند باشد.

*و سخن آخر، از نظر شما، ترجمه خبرها راحت تر  است یا نوشتن کتاب؟ 

بهار: هر کدام زیبایی ها و زشتی ها و چالش های خود را دارند. من هر دو این مقوله ها را دوست دارم هرچند وقتی می نویسی، می گذاری مرغ اندیشه به هرکجا که می خواهد پر بکشد اما موقع ترجمه اسیر متنی و مجبور به امانتداری و نوشتن از چیزی که شاید به آن معتقد نباشی و البته تا آن جا که به ترجمه خبر مجبور می شود، چاره ای جز لحاظ کردن سیاست ها هم نداری.

*رع*۱۵۵۱